تبليغاتX
سایه , روشن
...و من جز زیبایی چیزی نمی بینم
 

انسان آهسته آهسته عقب نشینی می کند

هیچ کس یکباره معتاد نمی شود

یکباره سقوط نمی کند

یکباره وا نمی دهد

یکباره خسته نمی شود  رنگ عوض نمی کند...

تبدیل نمی شود و از دست نمی دهد

زندگی بسیار آهسته از شکل می افتد و تکرار و خستگی بسیار موذیانه و پاورچین رخنه می کند

باید بسیار هشیار باشیم و نخستین تلنگر های را به هنگام  و حتی قبل از آن که خود به فرود آید احساس کنیم

خستگی نباید بهانه یی شود برای آن که کاری را که درست می دانیم رها کنیم و انجامش را مختصری به تعویق اندازیم

قدم اول را اگر  به سوی  حذ ف چیزهای خوب  برداریم شک مکن

که قدم های بعدی را شتابان بر خواهیم داشت

 ما باید تا آخرین روز زندگی مان که این گونه به دشواری بر پا نگهش داشته ایم تازه بمانیم

به خدا قسم که این حق ماست....

 

                                                                                                                نادر ابراهیمی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت 9:17 بعد از ظهر  توسط شبنم شفیعی | 
از همین درختی که دوباره سبز شده است ...

از همین خورشیدی که مهربان تر شده...

و از همین بارانی که گاه و بی گاه می بارد ...

می شود فهمید

خدا هنوز هم حواسش به ماست ....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم فروردین 1390ساعت 10:16 بعد از ظهر  توسط شبنم شفیعی | 
  • هرگز نمی توانید از انتظاراتی که از خودتان دارید پیش تر بروید پس بهترین انتظارات را از خود داشته باشید.
  • شما باید دقیقا مشخص کنید که در زندگی چه می خواهید به یاد داشته باشید که فرد دیگری نمی تواند این کار را برای شما انجام دهد.
  • شما نمی توانید چیزی را که ندارید به دیگران ببخشید پس اگر غمگین هستید نمی توانید دیگران را خوشحال کنید.
  • از افراد با تجربه درس بگیرید چون عمر آنقدر طولانی نیست که بتوانید تمام امور را خودتان تجربه کنید.
  • وقتی کار مهمی را شروع می کنید آن قدر به آن ادامه دهید تا آن را به پایان برسانید .
  • هیچ کس نمی تواند شما را عصبانی کند بلکه خودتان هستید که می خواهید از خشم به عنوان یک عکس العمل استفاده کنید.
  • وقتی جوان تر هستید درباره این که مردم راجع به شما چه نظری دارند نگرانید وقتی پیر تر می شوید می فهمید که اصلا هیچ کسی به شما فکر نمی کرده است.
  • بهترین فرصت موفقیت احتمالا درست زیر پاها ی شماست مثل الماس که فقط باید خم شد و آن ها را برداشت .
  • عشق فقط با سهیم شدن رشد می کند فقط زمانی می توانید بیشتر خودتان را دوست بدارید که دیگران را دوست داشته باشید.
  • هیچ عیبی ندارد که انسان اشتباه می کند درس گرفتن از اشتباهات است که ما را می سازد.

                                                                                                           برایان ترسی

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم تیر 1389ساعت 10:5 قبل از ظهر  توسط شبنم شفیعی | 

                                                 ماجرای تدی استوارد

 در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آنها قائل نیست.
البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت.
مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استوارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت.
تدى سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود.همیشه لباس هاى کثیف به تن داشت، با بچه هاى دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی رسید.
او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود وسرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور می یافت، خانم تامپسون تصمیم گرفت به پرونده تحصیلى سال هاى قبل او نگاهى بیاندازد تا شاید به علّت درس نخواندن او پی ببرد و بتواند کمکش کند.

معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و بااستعدادى است. تکالیفش را خیلى خوب انجام می دهد و رفتار خوبى دارد. “رضایت کامل از او دارم”.

معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است.همکلاسیهایش دوستش دارند ولى او به خاطر بیمارى درمان ناپذیر مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.

معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسیار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن می کند ولى پدرش به درس و مشق اوعلاقه اى ندارد. اگر شرایط محیطى او در خانه تغییر نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.

معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده وعلاقه اى به مدرسه نشان نمی دهد. دوستان زیادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش می برد.

خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از این که دیر به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدایایى براى او آوردند.هدایاى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زیبا و نوارهاى رنگارنگ پیچیده شده بود، بجزهدیه تدى که داخل یک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود.
خانم تامپسون هدیه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد یک دستبند کهنه که چند نگینش افتاده بود و یک شیشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود.
این امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعریف از زیبایى دستبند کرد.
سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نیز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بیرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد.سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را می دادید.

خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشینش رفت و براى دقایقى طولانى گریه کرد.

 از آن روز به بعد، او آدم دیگرى شد و در کنار تدریس خواندن، نوشتن،ریاضیات و علوم، به آموزش “زندگی” و “عشق به همنوع” به بچه ها پرداخت و البته توجه ویژه اى نیز به تدى می کرد.

پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بیشتر تشویق می کرد او هم سریعتر پاسخ می داد. به سرعت او یکى از با هوش ترین بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به یک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترین دانش آموزش شده بود.

یکسال بعد، خانم تامپسون یادداشتى از تدى دریافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترین معلّمى هستید که من در عمرم داشته ام.

شش سال بعد، یادداشت دیگرى از تدى به خانم تامپسون رسید. او نوشته بود که دبیرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترین معلمى هستید که در تمام عمرم داشته ام.

چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه دیگرى دریافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصیل می شود. باز هم تأکید کرده بود که خانم تامپسون بهترین معلم دوران زندگیش بوده است.

چهار سال دیگر هم گذشت و باز نامه اى دیگر رسید. این بار تدى توضیح داده بود که پس از دریافت لیسانس تصمیم گرفته به تحصیل ادامه دهد و این کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترین و بهترین معلم دوران عمرش خطاب کرده بود.امّا این بار، نام تدى در پایان نامه کمى طولانی تر شده بود: دکتر تئودور
استودارد.

ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه دیگرى رسید. تدى در این نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و می خواهند با هم ازدواج کنند. او توضیح داده بود که پدرش چند سال پیش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند درمراسم عروسى در کلیسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته می شود بنشیند. خانم تامپسون بدون معطلى پذیرفت و حدس بزنید چکار کرد؟ او
دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگین ها به دست کرد و علاوه بر آن، یک شیشه از همان عطرى که تدى برایش آورده بود خرید و روز عروسى به خودش زد.

تدى وقتى در کلیسا خانم تامپسون را دید او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از این که به من اعتماد کردید از شما متشکرم.

به خاطر این که باعث شدید من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم.

 و ازهمه بالاتر به خاطر این که به من نشان دادید که می توانم تغییر کنم از شما متشکرم.

خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه می کنى،این تو بودى که به من آموختى که می توانم تغییر کنم. من قبل از آن روزى که تو بیرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدریس کنم.

بد نیست بدانید که تدى استوارد هم اکنون در دانشگاه آیوا یک استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى این دانشگاه نیز به نام او نامگذارى شده است

همین امروز گرمابخش قلب یک نفر شوید ... وجود فرشته ها راباور داشته باشید

و مطمین باشید که محبت شما به خودتان باز خواهد گشت...

 


+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم فروردین 1389ساعت 8:41 بعد از ظهر  توسط شبنم شفیعی | 
                                                  قانون ومیوه

 

در صحرا میوه کم بود خداوند یکی از پیامبران را فرا خواند و گفت : (( هر کس تنها می تواند یک میوه در روز بخورد ))

این قانون نسل ها بر قرار بود و محیط زیست آن منطقه حفظ شد . دانه های میوه بر زمین افتاد و درختان جدید رویید .مدتی بعد ، آنجا منطقه ی حاصل خیزی شد و حسادت شهر های اطراف را بر انگیخت . اما هنوز هم مردم هر روز فقط یک میوه می خوردند و به دستوری که پیامبر باستانی به اجدادشان داده بود ، وفادار بودند . اما علاوه بر آن نمی گذاشتند اهالی شهرها و روستاهای همسایه هم از میوه ها استفاده کنند. این فقط باعث می شد که میوه ها روی زمین بریزند و بپوسند ...

خداوند پیامبر دیگری را فرا خواند و گفت : بگذارید هر چه میوه می خواهند بخورند و میوه ها را با همسایگان خود قسمت کنند.

پیامبر با پیام تازه به شهر آمد . اما سنگسارش کردند ، چرا که آن رسم قدیمی ، در جسم و روح مردم ریشه دوانیده بود و نمی شد راحت تغییرش داد کم کم جوانان آن منطقه از خود پرسیدند این رسم بدوی از کجا آمده . اما نمی شد رسوم بسیار کهن را زیر سوال برد، بنابرین تصمیم گرفتند مذهب شان را رها کنند . بدین ترتیب ،  می توانستند هر چه می خواهند ، بخورند و بقیه را به نیازمندان بدهند . تنها  کسانی که خود را قدیس می دانستند ، به آیین قدیمی وفادار  ماندند .

اما در حقیقت ، آن نمی فهمیدند که دنیا عوض شده و باید همراه با دنیا تغییر کنند.

 

از کتاب : پدران ، فرزندان ، نوه ها ( پایولو کویلیو )

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم فروردین 1389ساعت 9:22 بعد از ظهر  توسط شبنم شفیعی | 
 داستان

می گویند مرد بسیار فقیری که نابینا هم بود روی پله های ساختمانی نشسته بود و کلاه و تابلویی را روی زمین کنار پایش گذاشته بود روی تابلو نوشته شده بود :

 به من مستحق نابینا کمک کنید روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت نگاهی به کلاه انداخت فقط چند سکه در آن بود او نیز چند سکه دیگر داخل کلاه انداخت و بدون این که از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند  و جمله ی دیگری روی آن نوشت سپس تابلو را کنار او گذاشت و آن جا را ترک کرد عصر همان روز روزنامه نگار به آن جا بازگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر ازسکه و اسکناس شده است

مرد کور از صدای قدم های او روزنامه نگار را شناخت و از او پرسید که روی آن تابلو چه جمله ای نوشته است؟

روزنامه نگار گفت : چیز مهمی نبود من فقط جمله شما را به شکل دیگر نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد مرد کور هیچ وقت نفهمید او چه نوشته است ولی روی تابلوی او این جمله نوشته شده بود :

* بهار آمده است ولی من نمی توانم آن را ببینم *

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم فروردین 1389ساعت 8:47 بعد از ظهر  توسط شبنم شفیعی | 
داستان

روزی مردی خواب عجیبی دید او دید که پیش فرشته ها ست و کارهای آنها را نگاه می کند هنگام ورود دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند وتند تند نامه های را که توسط پیک ها از زمین می رسند باز می کنند و داخل جعبه می گذارند 

مرد از فرشته پرسید: شما چه کارمی کنید ؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد گفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و درخواستهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم مرد کمی جلوتر رفت باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می گذارند و آنها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند

مرد پرسید: شما چه کار می کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت : اینجا بخش ارسال است ما الطاف ورحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم

مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بی کار نشسته است مرد با تعجب پرسید: شما چرا بی کاریید ؟

فرشته جواب داد :اینجا بخش تصدیق جواب است مردمی که دعاهایشان مستجاب شده باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند

مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟

فرشته پاسخ داد : بسیار ساده فقط کافی است بگویند خدایا شکر....

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم فروردین 1389ساعت 8:34 بعد از ظهر  توسط شبنم شفیعی | 
جهنم جایی است که خداوند آن چه را از کف داده ایم تمامی هدایا و موهبت هایی را که می شد از آن ها باشد و آن چه را می توانستیم انجام دهیم و نداده ایم به ما نشان می دهد ٫مفهوم دوزخ و جهنم تنها در چهار کلمه خلاصه می شود :

دیگر خیلی دیر شده است ...

                                               آهنگساز و رهبر ارکستر نامدار:جیان کارلو منوتی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 12:45 بعد از ظهر  توسط شبنم شفیعی | 
توی دریا برای ماهی ها جعبه های محکمی می ساختند :

دختر کوچولوی صاحبخانه از آقای ً کی ً پرسید

اگر کوسه ها آدم بودند با ماهی های کوچولو مهربانتر می شدند؟

آقای کی گفت : ابته ! اگر آدم بودند

همه جور خوراکی توی آن می گذاشتند

مواظب بودند که همیشه پر آب باشند

هوای بهداشت ماهی های کوچولو را هم داشتند

برای آن که هیچ وقت دل ماهی کوچولو نگیرد

گاهگاه مهمانی های بزرگ بر پا می کردند

                             چون که

گوشت ماهی شاد از ماهی دلگیر لذیذ تر است

               برای ماهی ها مدرسه می ساختند

              و به آن ها یاد می دادند

که چه جوری به دهان کوسه شنا کنند

          درس اصلی ماهی ها اخلاق بود

         به آن ها می قبولاندند

که زیباترین و با شکوه ترین کار برای یک ماهی این است

که خودش را در نهایت خوشوقتی تقدیم یک کوسه کند

به ماهی کوچولو یاد میدادند که چطور به کوسه ها معتقد باشند

آینده یی که فقط از راه اطاعت به دست می اید

            اگر کوسه ها آدم بودند

در قلمروشان البته هنر هم وجود داشت

از دندان کوسه تصاویر زیبا و رنگارنگی می کشیدند

ته دریا نمایشنامه یی روی صحنه می آوردند که در آن ماهی کوچولو های قهرمان

شاد وشنگول به دهان کوسه ها شیرجه می رفتند

همراه نمایش آهنگهای محسور کننده یی هم می نواختند که بی اختیار

ماهی های کوچولو را به طرف دهان کوسه ها می کشاند

در آن جا بی تردید مذهبی هم وجود داشت

که به ماهی ها می آموخت

                         ً زندگی واقعی در شکم کوسه ها آغاز می شود  ً

                                                                                              برتول برشت

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 11:38 بعد از ظهر  توسط شبنم شفیعی | 
صدایی هست شاید من نمی شنوم،

صدایی دلخوش نسبت به زنده گی ...

صدای رهایی ، رهایی از همه چیز ،شاید رهایی از چیزی که اصلا نیست...

صدایی در وجود ،

آیا همین است زنده گی ...!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 12:50 بعد از ظهر  توسط شبنم شفیعی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
روزی پیامی خواهم آورد
در رگ ها نور خواهم ریخت
و صدا در داد ای سبدهاتان
پر خواب سیب آوردم
سیب سرخ خورشید
خواهم آمد گل یاسی
به گدا خواهم داد
زن زیبای جذامی را
گوشواری دیگر خواهم بخشید
کور را خواهم گفتم :
چه تماشا دارد باغ
دوره گردی خواهم شد
کوچه ها را خواهم گشت
جار خواهم زد :
ای شبنم شبنم شبنم
رهگذاری خواهد گفت :
راستی را شب تاریکی است
کهکشانی خواهم دادش
روی پل دخترکی بی پاست
دب کبر را بر گردن او خواهم آویخت
هر چه دشنام از لب خواهم برچید
هر چه دیوار از جا خواهم برکند
رهزنان را خواهم گفت :
کاروانی آمد بارش لبخند
ابر را پاره خواهم کرد
من گره خواهم زد
چشمان را با خورشید ‚
دل ها را با عشق سایه ها را
با آب شاخه ها را با باد
و به هم خواهم پیوست
خواب کودک را با زمزمه زنجره ها
بادبادک ها به هوا خواهم برد
گلدان ها آب خواهم داد
خواهم آمد پیش اسبان ‚
گاوان ‚ علف سبز نوازش
خواهم ریخت
مادیانی تشنه سطل
شبنم را خواهم آورد
خر فرتوتی در راه
من مگس هایش را خواهم زد
خواهم آمد سر هر دیواری
میخکی خواهم کاشت
پای هر پنجره ای
شعری خواهم خواند
هر کلاغی را
کاجی خواهم داد
مار را خواهم گفت :
چه شکوهی دارد غوک
آشتی خواهم داد
آشنا خواهم کرد
راه خواهم رفت
نور خواهم خورد
دوست خواهم داشت خواهم آمد

نوشته های پیشین
شهریور 1390
فروردین 1390
تیر 1389
فروردین 1389
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
دی 1387
آذر 1387
مهر 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
پیوندها
تولد بیداری
هوای تازه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM