![]() |
![]() |
|
| ...و من جز زیبایی چیزی نمی بینم |
|
انسان آهسته آهسته عقب نشینی می کند هیچ کس یکباره معتاد نمی شود یکباره سقوط نمی کند یکباره وا نمی دهد یکباره خسته نمی شود رنگ عوض نمی کند... تبدیل نمی شود و از دست نمی دهد زندگی بسیار آهسته از شکل می افتد و تکرار و خستگی بسیار موذیانه و پاورچین رخنه می کند باید بسیار هشیار باشیم و نخستین تلنگر های را به هنگام و حتی قبل از آن که خود به فرود آید احساس کنیم خستگی نباید بهانه یی شود برای آن که کاری را که درست می دانیم رها کنیم و انجامش را مختصری به تعویق اندازیم قدم اول را اگر به سوی حذ ف چیزهای خوب برداریم شک مکن که قدم های بعدی را شتابان بر خواهیم داشت ما باید تا آخرین روز زندگی مان که این گونه به دشواری بر پا نگهش داشته ایم تازه بمانیم به خدا قسم که این حق ماست....
نادر ابراهیمی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت 9:17 بعد از ظهر توسط شبنم شفیعی |
|
|
از همین درختی که دوباره سبز شده است ...
از همین خورشیدی که مهربان تر شده... و از همین بارانی که گاه و بی گاه می بارد ... می شود فهمید خدا هنوز هم حواسش به ماست ....
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم فروردین 1390ساعت 10:16 بعد از ظهر توسط شبنم شفیعی |
|
برایان ترسی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم تیر 1389ساعت 10:5 قبل از ظهر توسط شبنم شفیعی |
|
|
ماجرای تدی استوارد در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آنها قائل نیست. از آن روز به بعد، او آدم دیگرى شد و در کنار تدریس خواندن، نوشتن،ریاضیات و علوم، به آموزش “زندگی” و “عشق به همنوع” به بچه ها پرداخت و البته توجه ویژه اى نیز به تدى می کرد. تدى وقتى در کلیسا خانم تامپسون را دید او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از این که به من اعتماد کردید از شما متشکرم. به خاطر این که باعث شدید من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و ازهمه بالاتر به خاطر این که به من نشان دادید که می توانم تغییر کنم از شما متشکرم. همین امروز گرمابخش قلب یک نفر شوید ... وجود فرشته ها راباور داشته باشید و مطمین باشید که محبت شما به خودتان باز خواهد گشت...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم فروردین 1389ساعت 8:41 بعد از ظهر توسط شبنم شفیعی |
|
|
قانون ومیوه
در صحرا میوه کم بود خداوند یکی از پیامبران را فرا خواند و گفت : (( هر کس تنها می تواند یک میوه در روز بخورد )) این قانون نسل ها بر قرار بود و محیط زیست آن منطقه حفظ شد . دانه های میوه بر زمین افتاد و درختان جدید رویید .مدتی بعد ، آنجا منطقه ی حاصل خیزی شد و حسادت شهر های اطراف را بر انگیخت . اما هنوز هم مردم هر روز فقط یک میوه می خوردند و به دستوری که پیامبر باستانی به اجدادشان داده بود ، وفادار بودند . اما علاوه بر آن نمی گذاشتند اهالی شهرها و روستاهای همسایه هم از میوه ها استفاده کنند. این فقط باعث می شد که میوه ها روی زمین بریزند و بپوسند ... خداوند پیامبر دیگری را فرا خواند و گفت : بگذارید هر چه میوه می خواهند بخورند و میوه ها را با همسایگان خود قسمت کنند. پیامبر با پیام تازه به شهر آمد . اما سنگسارش کردند ، چرا که آن رسم قدیمی ، در جسم و روح مردم ریشه دوانیده بود و نمی شد راحت تغییرش داد کم کم جوانان آن منطقه از خود پرسیدند این رسم بدوی از کجا آمده . اما نمی شد رسوم بسیار کهن را زیر سوال برد، بنابرین تصمیم گرفتند مذهب شان را رها کنند . بدین ترتیب ، می توانستند هر چه می خواهند ، بخورند و بقیه را به نیازمندان بدهند . تنها کسانی که خود را قدیس می دانستند ، به آیین قدیمی وفادار ماندند . اما در حقیقت ، آن نمی فهمیدند که دنیا عوض شده و باید همراه با دنیا تغییر کنند.
از کتاب : پدران ، فرزندان ، نوه ها ( پایولو کویلیو )
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم فروردین 1389ساعت 9:22 بعد از ظهر توسط شبنم شفیعی |
|
|
داستان
می گویند مرد بسیار فقیری که نابینا هم بود روی پله های ساختمانی نشسته بود و کلاه و تابلویی را روی زمین کنار پایش گذاشته بود روی تابلو نوشته شده بود : به من مستحق نابینا کمک کنید روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت نگاهی به کلاه انداخت فقط چند سکه در آن بود او نیز چند سکه دیگر داخل کلاه انداخت و بدون این که از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و جمله ی دیگری روی آن نوشت سپس تابلو را کنار او گذاشت و آن جا را ترک کرد عصر همان روز روزنامه نگار به آن جا بازگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر ازسکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدم های او روزنامه نگار را شناخت و از او پرسید که روی آن تابلو چه جمله ای نوشته است؟ روزنامه نگار گفت : چیز مهمی نبود من فقط جمله شما را به شکل دیگر نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد مرد کور هیچ وقت نفهمید او چه نوشته است ولی روی تابلوی او این جمله نوشته شده بود : * بهار آمده است ولی من نمی توانم آن را ببینم *
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم فروردین 1389ساعت 8:47 بعد از ظهر توسط شبنم شفیعی |
|
|
داستان
روزی مردی خواب عجیبی دید او دید که پیش فرشته ها ست و کارهای آنها را نگاه می کند هنگام ورود دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند وتند تند نامه های را که توسط پیک ها از زمین می رسند باز می کنند و داخل جعبه می گذارند مرد از فرشته پرسید: شما چه کارمی کنید ؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد گفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و درخواستهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم مرد کمی جلوتر رفت باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می گذارند و آنها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند مرد پرسید: شما چه کار می کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت : اینجا بخش ارسال است ما الطاف ورحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بی کار نشسته است مرد با تعجب پرسید: شما چرا بی کاریید ؟ فرشته جواب داد :اینجا بخش تصدیق جواب است مردمی که دعاهایشان مستجاب شده باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد : بسیار ساده فقط کافی است بگویند خدایا شکر.... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم فروردین 1389ساعت 8:34 بعد از ظهر توسط شبنم شفیعی |
|
|
جهنم جایی است که خداوند آن چه را از کف داده ایم تمامی هدایا و موهبت هایی را که می شد از آن ها باشد و آن چه را می توانستیم انجام دهیم و نداده ایم به ما نشان می دهد ٫مفهوم دوزخ و جهنم تنها در چهار کلمه خلاصه می شود :
دیگر خیلی دیر شده است ... آهنگساز و رهبر ارکستر نامدار:جیان کارلو منوتی |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 12:45 بعد از ظهر توسط شبنم شفیعی |
|
|
توی دریا برای ماهی ها جعبه های محکمی می ساختند :
دختر کوچولوی صاحبخانه از آقای ً کی ً پرسید اگر کوسه ها آدم بودند با ماهی های کوچولو مهربانتر می شدند؟ آقای کی گفت : ابته ! اگر آدم بودند همه جور خوراکی توی آن می گذاشتند مواظب بودند که همیشه پر آب باشند هوای بهداشت ماهی های کوچولو را هم داشتند برای آن که هیچ وقت دل ماهی کوچولو نگیرد گاهگاه مهمانی های بزرگ بر پا می کردند چون که گوشت ماهی شاد از ماهی دلگیر لذیذ تر است برای ماهی ها مدرسه می ساختند و به آن ها یاد می دادند که چه جوری به دهان کوسه شنا کنند درس اصلی ماهی ها اخلاق بود به آن ها می قبولاندند که زیباترین و با شکوه ترین کار برای یک ماهی این است که خودش را در نهایت خوشوقتی تقدیم یک کوسه کند به ماهی کوچولو یاد میدادند که چطور به کوسه ها معتقد باشند آینده یی که فقط از راه اطاعت به دست می اید اگر کوسه ها آدم بودند در قلمروشان البته هنر هم وجود داشت از دندان کوسه تصاویر زیبا و رنگارنگی می کشیدند ته دریا نمایشنامه یی روی صحنه می آوردند که در آن ماهی کوچولو های قهرمان شاد وشنگول به دهان کوسه ها شیرجه می رفتند همراه نمایش آهنگهای محسور کننده یی هم می نواختند که بی اختیار ماهی های کوچولو را به طرف دهان کوسه ها می کشاند در آن جا بی تردید مذهبی هم وجود داشت که به ماهی ها می آموخت ً زندگی واقعی در شکم کوسه ها آغاز می شود ً برتول برشت
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 11:38 بعد از ظهر توسط شبنم شفیعی |
|
|
صدایی هست شاید من نمی شنوم،
صدایی دلخوش نسبت به زنده گی ... صدای رهایی ، رهایی از همه چیز ،شاید رهایی از چیزی که اصلا نیست... صدایی در وجود ، آیا همین است زنده گی ...! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 12:50 بعد از ظهر توسط شبنم شفیعی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
روزی پیامی خواهم آورد
در رگ ها نور خواهم ریخت و صدا در داد ای سبدهاتان پر خواب سیب آوردم سیب سرخ خورشید خواهم آمد گل یاسی به گدا خواهم داد زن زیبای جذامی را گوشواری دیگر خواهم بخشید کور را خواهم گفتم : چه تماشا دارد باغ دوره گردی خواهم شد کوچه ها را خواهم گشت جار خواهم زد : ای شبنم شبنم شبنم رهگذاری خواهد گفت : راستی را شب تاریکی است کهکشانی خواهم دادش روی پل دخترکی بی پاست دب کبر را بر گردن او خواهم آویخت هر چه دشنام از لب خواهم برچید هر چه دیوار از جا خواهم برکند رهزنان را خواهم گفت : کاروانی آمد بارش لبخند ابر را پاره خواهم کرد من گره خواهم زد چشمان را با خورشید ‚ دل ها را با عشق سایه ها را با آب شاخه ها را با باد و به هم خواهم پیوست خواب کودک را با زمزمه زنجره ها بادبادک ها به هوا خواهم برد گلدان ها آب خواهم داد خواهم آمد پیش اسبان ‚ گاوان ‚ علف سبز نوازش خواهم ریخت مادیانی تشنه سطل شبنم را خواهم آورد خر فرتوتی در راه من مگس هایش را خواهم زد خواهم آمد سر هر دیواری میخکی خواهم کاشت پای هر پنجره ای شعری خواهم خواند هر کلاغی را کاجی خواهم داد مار را خواهم گفت : چه شکوهی دارد غوک آشتی خواهم داد آشنا خواهم کرد راه خواهم رفت نور خواهم خورد دوست خواهم داشت خواهم آمد |
| پیوندها |
|
تولد بیداری هوای تازه |
|
RSS
|